نویسنده: تمشک - ۱۳۸٩/۱/٢٢

بالاخره اومدی...
اونم بعد از این همه مدت که منتظرت بودم.
دیشب که اذان صبح بیدارم کردی و کامل دیدمت
بازم باورم نشد.
تا امروز صبح که مژده اومدنت رو
از
طوبا
شنیدم.
نمیدونم چی بگم..
چی بنویسم..
نمیدونستم اینقدر دست و پام رو گم میکنم.
اما.....
این آغاز یک تعهد بزرگه که ملزم به اجراش هستم.....
اون ١٠٠ نفر ....
(شما ٨٨ روز تمام در حرم هستید)*
(بکوشید در نگاهداری از آن)
(آنچه از سال برای مردمان میگذرد برای او دوچندان است)
(آنگاه که سن پسر از پدر بیشتر شود نقطه پایان است)
خمپ عزیزم
..
اومدنت مبارک
..........
*-از ٢۴/١٢/٨٨ تا ٢٠/٠٣/٨٩
