گفتم :ای جنگل پیر ، تازگی ها چه خبر؟
پوزخندی زد و گفت : هیچ ، کابوس تبر !
گفتم :ای جنگل پیر ، تازگی ها چه خبر؟
پوزخندی زد و گفت : هیچ ، کابوس تبر !
آه و دیگر هیچ
می خوانم از تو: بازنده ی پیروز
با سکوت زخمی نجوای تنهایی
برای زیستن هزاران واژه هست و
سهم من
در کوچه ی بن بست اشعارم
همین آوای غمگین است : آه...
مرا از داغ سردی گناه آلوده زیبای تو
همان یک قطره خون
مانده ست
ودیگر هیچ .....
***
می خوانی از من : سایه ساری زان همه بس دورتر
اینک
در میان غربت اندوهگین
با حضور چشمهای پرفریب تو
تنهاست
می سوزد
و می داند که او بازنده بازی است
ومی داند برنده
چون پرنده
آزاد
در بهارآسمان چشمهای تو
پرواز می نوشد
***
واین آواره ی مبهوت
برای تو شعر می خواند
و
گیسوان سفیدش را نمی بافد
هزاران بار می خواند
ومی داند که تو
درکنج ویرانگاه پررمزت کسی را دوست می داری
کسی را می شناسی
مثل باران و شراب وشعر
...
...
مرا یک واژه مهمان است : آه
تو را یک دوست دور در نزدیک می خواهد ؛ آه
از خانه بیرون میزنم اما کجا امشب شاید تو میخواهی مرا در کوچه ها امشب
پشت ستون سایه ها روی درخت شب میجویم اما نیستی در هیچ جا امشب
میدانم آری نیستی اما نمیدانم بیهوده میگردم به دنبالت چرا امشب
هرشب تو را بی جستجو میافتم اما نگذاشت بیخوابی بدست آرم تو را امشب
ها...سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف ایکاش میدیدم به چشمانم خطا امشب
هرشب صدای پای تو میآمد از هر چیز حتی ز برگی هم نمی آید صداامشب
ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب
گشتم تمام کوچه ها را یک نفس هم نیست شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب
طاقت نمی آرم تو که میدانی از دیشب باید چه رنجی برده باشم بی تو تا امشب
ای ماجرای شعر و شبهای جنون من آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب


چند خط نوشته بر سنگ گور
و ردپای چند قطره اشک
خلاصه ای از تصویر زندگی آدمیست
که با دستهای خورشید وباران پاک می شود
اگر فکر کنی – او – را که می پرستی 
دوستت ندارد
روحت شکنجه می شود
اگر بدانی
دوستت ندارد
با همه ی وجود نا امید می شوی
اگر روبرویت بنشیند
در چشمانت زل بزند
بگوید
دوستت ندارد
...
جسمت پیر می شود
و روحت می میرد
رنگین نبود باده
سنگین نبود جام...
آندم نگاه تو
رنگینترین شراب بود...
ای ماه نقره فام
٢٨/٠٩/١٣٨٩- شیراز
چه حاصل زندگی کردن
چو نامم بر زبان هیچ کس
با عشق جاری نیست...

هرگز پرواز را تجربه نکردی
زیرا
من این موهبت را از تو دریغ کردم
تا آنجا که امروز بی رمق
با بالهای شکسته در خاک آرمیدی
عذاب من سنگین تر است
از آرزویی که با خود به آغوش باغچه سپردی
ای کاش
بودی
ودر باز قفس خالی ات را
با من
به تماشا می نشستی
ای کاش...
مرا ببخشی پرنده !